تبليغاتX
با جرات نمیگم - مطلبی سر ظهری
چیزهای معمولی
الان سر ظهره انتظار داشتم بقیه برای چند لحظه بخوابند اما انگار سنشان  بهشان رخصت خوابیدن  هم نمیدهد

حرفی ندارم جز غصه دل! دلم تنگ است و کتاب تازه ای نخواندم

هرچه کردم این چند روز درس خواندن بود و درس خواندن و آنهم از نوع بدش یعنی خرخونی! پس حتما به من حق میدهید که اینطور غصه دل بگویم و زانوی غم به بغل بگیرم یک ساعت دیگر با یک دیو  واحد آزمایشگاه دارم دیوی که به گفته دوستان آمار در بیار! دوسال از من بیشتر سن دارد اما صد سال رذالت بیشتر!

دلم  وحشتناک تنگ شده

ای کاش دیگران هم دلشان برای من تنگ میشد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 14:24  توسط سحر  |